تبلیغات
حکایت ماه و خورشید ( قصه من و تو )

تمام روزهای بی تو و با تو بودن


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 4 مرداد 1392-06:38 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

همه اولین های من و تو...

سلام. چقدر دلتنگتم. دلم تنگ شده واسه دوباره در آغوش کشیدنت...

حالت خوبه؟ حال من خوبه... اما به قول شکیبایی: " تو باور نکن...."
همه اولین های دوتامونو اینجا می نویسم. برای روزهایی که همه چی رنگ اولیشو از دست داده....

برای روزهایی که روزمره گی داره دو تامونو لحظه به لحظه از هم دور می کنه....

از فردا برات می نویسم...


نظرات() 
نوع مطلب : من و تو 

تاریخ:پنجشنبه 9 آبان 1392-10:15 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

همیشه بی تو

این خانه دیگه خانه نیست. ویرانه ای بیش نیست.  حکایت یه سرگشتگی و تنهاییه. یه اعتماد احمقانه یه عشق یه طرفه....

یه اسیر تو قفس مونده که کسی دیگه به یادش نیست...

این مرد، کسی که روزی فکر میکردم  تموم دنیا اگه تنهام بدارن اون تنهام نمیذاره و کنارم میمونه... اما عمیق ترین زخم زندگیمو از اون خوردم... شاید یه روز برگرده اما زخمهایی که روی روحم گذاشته درمان نمیشه. آخ که چقدر دردناک هستن....


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 11 مهر 1392-07:25 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

هیچ

اونی که تموم امیدتو بهش میبندی، اونی که هر لحظه تو فکرشی، اونی که هر لحظه دعا میکنی موفق باشه، اونی که وقتی سراغی ازت نمیگیره انگار دنیا شده یه حلقه کوچیک که مدام داره کوچیک و کوچیکتر میشه و گلوتو فشار میده، اصلا به فکرت نیست...

دنیای مجازی، آدمهای مجازی بیشتر بهش آرامش میدن تا تو... وقتی غم داره، یه آغوش غریبه نا شناس بیشتر تسکینش میده تا تو...چرا؟ مگه بده عروسک رو تاقچه باشی؟ مگه بده فقط وقتایی که شاد هستن بیان سراغت؟ اگه کسی این وبلاگ رو مخونه به من بگه چیکار کنم که این زندگی تموم بشه؟ یه راه حل می خوام. من از تنهایی متنفرم. اما فکر کنم قراره تا آخر عمر روحم تنها بمونه... فکر میکردم علی، آروم دل و جونم میشه... چقدر این علی با اون علی چند ماه پیش متفاوته. انگار اصلا منو نمیشناسه و من هم انگار اصلا نمیشناسمش. فکر میکردم اونقدر قلب و روحمون به هم نزدیکه که اگه غم دنیا تو دلمون باشه، با شنیدن صدای همدیگه آروم میشیم... چقدر قلبهامون از هم دوره... یعنی کجای کارم اشتباه کردم؟ ..............................................................................................................................................................................


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 11 مهر 1392-06:55 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

این خانه هیچ حکایتی نداره...

حکایت این خونه، قصه تازه ای نیست... قصه حسرت و تنهاییه یه دختر جوون!!!! .... نه... دیگه جوون نه! به قول مردم ... که الان داره میفهمه با خودش و زندگیش چه کرده و چه ها کردن!
این روزا اکثر اوقات تو دلم اشک میریزم... خیلی داغونم و تنها. روزگاری با دختر خاله ها خاله بازی میکردیم. مامان میشدیم به خونه همدیگه میرفتیم، غذا میپختیم، سرکار میرفتیم، به بچه هامون رسیدگی میکردیم و چه دنیای قشنگی داشتیم. سازگار با طبع زنونه امون. بعد چند سال اونا همه اشون مامان شدن، خونه زندگیشونو دارن، شغلشونو دارن و زندگی طبق روال معمولی و منطقیش داره پیش میره... اما این وسط منم که تموم رویاهام هنوز تو لباس رویا موندن و شکل واقعی نگرفتن. رویاهام زیاد بزرگ و دور از دسترس نبودن. مادر شدن، آرامش، خونه خودم و عشق...

این روزا تو دهه چهارم زندگیم، به جای اینکه دغدغه ام آینده بچه هام باشه، سر و سامون دادن به اوضاع خونه زندگیم باشه، هنوز دارم به آینده مبهمم  فکر میکنم... شاید هر کس تو زندگیش هدفی داشته باش. شاد همه نخوان تشکیل خانواده بدن. اما من می خواستم. من دوست داشتم درس بخونم و بعد مادر بشم. زن خونه. این اوج خوشبختی و آرامش من بود... نمیتونم و نمیخوامم به سفر خارج از کشور و درس و موفقیتهای شغلی فکر کنم. تموم رویای من آماده شدن برای اومدن شوهرم به خونه است. در آغوش گرفتن بچه هامه. به همین سادگی...
چقدر دخترهایی که سعی میکنن خوب رفتار کنن و اصول اخلاقی جامعه و خانواده اشونو زیر پا نذارن بدبختن. ایکاش میتونستم تو روی خانواده ام بایستم و خواسته امو عملی کنم. ایکاش به جای فکر کردن به خواسته های دیگران و خوشحال کردن اونا، به خودم فکر میکردم و خواسته هام و دلم...و الان که اینو فهمیم چقدر دیره...
زندگی یه بازی بزرگه که هیچ کس قوانین بازی رو بهت نمیگه. هیچکس بهت نمیگه چه جوری بازی کنی برنده میشی و چه جوری باشی بازنده!




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 8 مهر 1392-01:02 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

خدایا بذار ببارم...

امشب هیچی نمیتونه دلم رو آروم کنه... خودم رو اعتماد به نفسم، آرامشم و... رو از دست دادم. تموم لحظه های زندگیم پر از حسرت و اندوهه. احساس باخت میکنم. در آستانه 33 سالگیم، اصلا زندگیم اون چیزی نیست که می خواستم باشه. آدمهایی که روزی حسرت من و شرایطم رو داشتن، امروز من آرزوی جایگاه اونا رو دارم. چرا زندگیم اینطوری شد؟ کجای کارم اشتباه کردم؟ چرا اجازه دادم مسیر زندگیم رو دیگران تعیین کنند؟ چرا به امیدهای واهی دل بستم؟

چرا اینقدر روحم تنهاست؟ تنهایی... تنهایی.... هر شب و هر شب تنهایی....یه حلقه لعنتی رو هر روز دستم میکنم. به تموم آدمهای دور و برم گفتم نامزد دارم و به خودم اجازه فکر کردن به هیچ آدم دیگه ای رو نمیدم... اما اونی که تموم امیدم بهش بسته است، این روزا گه گاهی منو به یاد میاره. اگه فرصت کنه و اگه مشکلات و دغدغه هاش بهش اجازه بدن.... این جزیره ای که من توش ساکنم چرا هیچ جنبنده ای توش نیست؟ چرا هر صبح و عصر و شام فقط و فقط خودم هستم که تو این جزیره میچرخم؟  چرا دلم سبک نمیشه؟ کاش مامان اینا نبودن و میتونستم یه دل سیر گریه کنم. چقدر دلم میخواد بمیرم. ببارم و بمیرم....


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 8 مهر 1392-12:05 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

نمیدونم...

خسته ام.... چقدر خودمو گول  میزنم. چقدر من احمقم... عشق کو؟ مگه تو دنیا کسی میتونه بگه از یه مادر عاشق تره؟  یه مادر وقتی بچه اش ، یه بچه اش مریض میشه، تو بیمارستان میفته، هر روز و هر شب ازش پرستاری میکنه هر لحظه اشک تو چشاشه و نگرانشه اما با این حال یادش نمیره که بچه های دیگه اش آب می خوان، غذا می خوان، رسیدگی میخوان. به همه میرسه. مثل یه خورشید که گرماش به کوچکترین گیاه هم میرسه...

 علی دو ماهه میگه رضا مریضه. تماس هاشو قطع کرده اس ام اس ها رو محدود کرده و بهونه اش هم اونه که میگه کنترلش میکنه. . من  چقدر دلم می خواد میمردم... کاش میشد بخوابی و وقتی بیدار میشی ببینی همه چیز تموم شده و تو یه دوران دیگه از زندگیت هستی. کاشکی علی فقط یه خواب بود که وقتی بیدار میشدم میفهمیدم که برنگشته و یه خواب بوده. اگه علی نمیومد شاید الان ازدواج کرده بودم با یکی از اون دو موردی که قبل از عید داشتم. الان به آرزوی همیشگیم مادر شدن نزدیکتر بودم...
آخ که چقدر وقتی یه بچه رو تو آغوش مادرش میبینم حسرت میخورم... چقدر با حسرت بچه های مردم رو تو آغوشم فشار میدم....

علی چرا به من دروغ گفتی؟ چرا باهام روراست نبودی؟  این مدت مریضی رضا امتحان خوبی بود برای سنجش مسئولیت پذیری و عشق و علاقه ات. برای سنجش جایگاهم در زندگیت و برای فهمیدن خیلی چیزا... برای اینکه بفهم من 10 سال پیش اصلا نشناختمت. فقط مادره که واقعا عاشقه. فقط اونه که  با تموم مشغله ها و خستگیهاش تک تک اعضای خانواده و نیازهاشونو به یاد داره و بهشون رسیدگی میکنه... علی تو این دو ماه حتی یه بار نپرسیدی گندم، حالت خوبه؟ غصه ای نداری؟ من که بهت نمیرسم مشکل خاصی نداری؟  پرسیدی بیکار که شدی، روزات چطوری میگذره؟
 فقط ناله کردی کار دارم، رضا مریضه، ... کنترلم میکنه، کارگرم آسیب دیده، ...الانم که فکر میکنی یه غریبه ام و از سر بیتفاوتی دارم راجع به رضا حرف میزنم. چقدر باهام سرد و خصمانه برخورد کردی. رضا بیماره. شدیدا بیمار. کلیه هاش از کار افتاده، پارکینسونش در حال پیشرفته. الان تو کماست. دو ماهه از این بیمارستان به اون بیمارستان میبریدش و نتیجه ای نگرفتین. من نمیگم برای سلامتی و مداواش تلاش نکن. اما علاقه و عشق اونه که از خدا بخوای کمکش کنه که شفا پیدا کنه. حالا یا شفا درمانشه یا رفتنش. من کسی رو دوست دارم. اما دارم میبینم مریض و علیل شده و خودش از جون خودش سیر شده و هر روز مرگ از خدا میخواد خودخواهیه دعا کنم که خدایا بمونه چون من اونو دوست دارم و تحمل نبودنشو ندارم. میدونی، به نظر من بزرگترین نفرین برای یه نفر اینه که بگی به دردی مبتلا بشی که درمان نشی و دیگران تر و خشکت کنن. این از مرگ صدبار بدتره....  من فقط گفتم بسپار به خدا همه چیزو. بگو تو صلاح ما رو بهتر میدونی. به ما کمک کن. تو گفتی نظرات عجیب و غریب و گاه دلسوزانه زیاد میشنوی..اما تو فکر کردی من رضا رو دوست ندارم...امروز حس کردم که تو منو هنوز قلبا به عنوان همسرت نپذیرفتی. هنوز یه غریبه ام....
یعنی تو دلتنگ من نمیشی؟ یعنی وقتی دلت میگیره نمیخوای صدای منو بشنوی که آروم بشی؟ اگه واقعا دوستم داشتی، حرف زدن با من آرومت میکرد. بهت آرامش میداد... اما ... من این روزا لابه لای مشکلاتت گم شدم. اگه حوصله کردی و وقت داشتی به من یه اس کوتاه میدی. اونم در پاسخ هر 10 اس من، یه دونه. یعنی واقعا اینجوری مشکلاتت رو مدیریت میکنی؟ با فراموش کردن یه عده و چسبیدن به یه عده دیگه؟ من یه همسایه نیستم. من یه دختر خاله نیستم. من یه رهگذر نیستم که بتونی حذفم کنی. من همسرتم.یعنی بودم. حق داری ... ما از 18 مرداد هیچ تعهدی به هم نداریم... الان یه غریبه ام. پس انتظارم زیادیه. آخ............
کاش این روزای تلخ تموم بشه. شاید رضا سالها تو همین وضعیت بمونه. اونوقت برای همیشه فراموشم میکنی؟!!!!!!!!!
ایکاش با اون کار شانس مادر شدن رو از من نمیگرفتی... بهت گفته بودم ارزومه مادر بشم، ارزومه تکونهای بچه رو تو دلم حس کنم، آرزومه به بچه ام شیر بدم... تو که میدونستی زندگیت اینقدر مشکل داره چرا اصرار کردی که ... میدونی اگه تو دیگه نباشی دیگه هیچوقت نمیتونم ازدواج کنم و مادر شدن حسرت همیشگیم میشه؟

علی گفتی تا قبل از برف.... دو ماه دیگه برفه... اما میدونم که برف داره کم کم میشینه روی رابطه امون....

شاید روزی که مشکلاتت حل بشه بیای سراغم، اما این دل، دیگه دل نمیشه... دلی که شکست، بند ردنش فایده ای  نداره... آدمها تو روزای سخت زندگی هست که شناخته میشن  و گرنه در حالت عادی، همه عاشقن و همه مهربان. مهم اینه اونی که بهش امید بستی،  تو سخت ترین شرایط زندگیش بازم برات وقت بذاره و بخواد که کنارت باشه.... اما علی عزیزم تو سخت ترین شرایط زندگیت از کم اهمیت ترین موضوعاتی بودم که میتونستی براشون وقت بذاری... میدونستی برای پروژه ام چقدر به کمکت نیاز دارم... چند بار ازت خواهش کردم... اما اصلا به روی خودت نیاوردی.... آخ که چقدر ساده ای گندم....
کی میخوای بزرگ بشی؟ کی این احساس لعنتی تو بزرگ میشه؟ کی آدمهای دور و برت رو میخوای بشناسی؟ ....


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 17 شهریور 1392-12:45 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

خدا

هستی؟ کجایی؟ همین نزدیکیها؟ پشت اون کاج بلند؟ زیر این سقف کبود؟ کجایی؟ کجا؟ عدالت کو؟ چه شکلیه؟ کی میبیندش؟ شامل حال کی میشه؟ تو هم بنده هات طبقه بندی دارن؟ بنده، بشر، ذوست، انسان....؟ خسته شدم از این عدالت بی عدالتت. از این رحمان و رحیم جبار و قهارت. باید شکر کنم که زنده ام؟ باید شکر کنم که سالمم؟ باید شکر کن که طعم هر چیزی رو نشون دادی و بعد گرفتیش؟ چی بگم؟ من بدم. من حقیرم من ناچیزم. تو که بزرگی، تو که عادلی، تو که مهربونی، تو که..... تو چرا عدالتت اینجوریه؟ شکایت خلق رو پیش تو میارم. شکایت تو رو پیش کی ببرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 17 شهریور 1392-12:43 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

روزهای نفس گیرررررررررررررررررررررررر

باید گله کنم؟ شکایت؟ اشک بریزم؟ نمیدونم به کجا باید پناه ببرم. چقدر بده که با وجود تو هنوزم احساس میکنم تنهام....


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 10 شهریور 1392-09:02 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

تلخی بی پایان

چقدر بده که حس کنی فراموش شدی

ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : دلگیری های من و تو 

تاریخ:شنبه 2 شهریور 1392-03:31 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

داری دلسردم میکنی.

آدم خودش باعث میشه که دیگران چطور باهاش رفتار کنن. چطور نگاش کنن و چه توقعاتی ازش داشته باشن. دلم می خواد که همسرم برام خرج کنه، دست و

دلباز باشه اما قبل از هر چیزی محبت و حضورشو می خوام. نمیخوام باعث بشه به چشم یه کارخانه پولسازی نگاش کنم. اول خودشو میخوام. عشقشو می خوام

و این از هر چیزی برام مهمتره. تازه من فکر میکنم وقتی آدمی نمیتونه یه کاری رو مداوم انجام بده، اصلا از اول سراغش نره. مثلا منی که نمیتونم هر روز با

همسرم تماس بگیرم، حالا به هر دلیلی، دلیلی نداره روزای اول آشناییمون شب تا صبح بهش اس بدم و روزی چند بار تماس بگیرم و بعد یه باره از همه چی

محرومش کنم! با این روند خیلی فکرا برای همسر آدم ایجاد میشه:

ازم خسته شده، به دستم آورده خیالش راحته دیگه، چی شده؟ !!!!!!!!!!!!
 
من میدونم همسرم درگیر مریض داریه. اما الان اوضاع رضا خیلی خیلی بهتر از قبله. یعنی حتی فرصت یه اس ام اس هم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 البته آدمی هستم که اگه این روال ادامه پیدا کنه دلسرد و بی تفاوت میشم. یعنی میرم تو لاک خودم و تا خود علی نخواد، اصلا سراغش نمیرم. شاید برای اون به

نظر این حالت خوب باشه، اما خودم میدونم که اگه این اتفاق برام بیفته،  باهاش غریبه میشم. و به نظر خودم این حس خوبی نیست.

امیدوارم علی همونطور که در برابر داداشش احساس مسئولیت میکنه و منم تحسینش میکنم، در قبال همسرش هم به این شکل باشه. من عروسک رو طاقچه

علی نیستم که هر وقت بیکار بود و حوصله داشت، بیاد سراغم و هر وقت مشغله هاش زیاد بود منو به فراموشی بسپاره....

 
علی گلم، همسر مهربونم، زمین من، تموم دنیای من: خواسته ام زیاد نیست.  روزی یه بار به سراغم بیا. نذار کنارت احساس تنهایی کنم و ازت دور بشم. دلم

می خواد مثل گندم و زمین، مثل شوره زار و آب، مثل ماهی و آب... به هم وابسته بشیم و قدر همو بدونیم.....


نظرات() 
نوع مطلب : دلگیری های من و تو 

تاریخ:شنبه 26 مرداد 1392-03:03 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

اشک

واقعا اگه اشک نبود دل ما آدما باچی آروم میشد؟

ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : من و تو ، بی هم 

تاریخ:شنبه 26 مرداد 1392-02:00 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

اسمشو میذارم سرخوردگی....

چقدر بده که آدم احساس کنه سرخورده شده و اشتباه کرده....

ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : دعواهای من و تو 

تاریخ:سه شنبه 22 مرداد 1392-01:09 ق.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

خسته ام

چقدر امشب دنیا تنگه. دارم خفه میشم. دلم گریه می خواد. حتی حوصله نوشتن هم ندارم.

ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:جمعه 11 مرداد 1392-01:52 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

نه گندم، نه زمین

چه احتیاجی زمین به گندم داره؟

ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : دلگیری های من و تو 

تاریخ:جمعه 11 مرداد 1392-01:46 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

من تنها.....

چقدر دلم گرفته امروز...

یادم رفته بود آدمی که تنها به دنیا میاد، همیشه تنهاست.....

ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : من و تو ، بی هم 

تاریخ:شنبه 5 مرداد 1392-03:10 ب.ظ

نویسنده :گندم قاسم زاده

چقدر زود دیر میشود....

روزایی که کنار هم بودیم، اونقدر همه چیز زیبایی و لطیف مثل بالهای پروانه بود که فکر میکردیم تا ابد، تا همیشه همینجوریه. هیچوقت به این فکر نمیکردیم که یه

روز باید به چشمای هم نگاه کنیم و بگیم: " خداحافظ " شاید هم " به امید دیدار..."

اما واقعا چرا هیچکدوممون راضی نشدیم از قله غرورمونو پایین بیایم، چمدونمونو زمین بذاریم و بگیم: نمیتونم... نمیتونم بدون تو زنده باشم؟

ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : من و تو ، بی هم 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2